اشک بسیجی (۲۵ خاطره – میرشکار)

اندازه فونت :
۱۴۰۲/۱۰/۱۶

اشک بسیجی

 

بعد از نماز صبح در چادر حسینیه گردان مالک اشتر لشگر ویژه ۲۵ کربلا زیارت عاشورا خوانده میشد و یک حالت معنوی خاصی وجود داشت که وصف آن لحظات و آن حالات غیر ممکن به نظر میرسد و در تصور آن کسانی که آن لحظات را لمس نکردند نمی گنجد یک دو روز پشت سر هم متوجه جوان بسیجی ای شدم که هنوز پشت لبانش کاملاً سبز نشده بود. بعد از زیارت عاشورا در سجده می ماند و به شکل بسیار زیبائی راز و نیاز میکرد و اشک میریخت . به او نزدیک شدم از اشک چشمان مبارکش سجاده او کاملاً خیس شده بود. سجاده را بلند کردم دیدم حتماً فرش زیر سجاده هم …. به او گفتم چرا اینهمه سجده طولانی میکنی و این همه اشک میریزی و به شوخی گفتم از خدا چی میخواهی جواب داد فلانی یکسال و نیم است که به سن بلوغ رسیدم ۴۵ روز آموزش دیدم و سه ماه هم الان اینجا هستم میترسم گناهان آن چند ماهی که پشت جبهه بودم آنقدر زیاد باشد که خداوند نپذیرد من شهید شوم و از خداوند می خواهم که مرا ببخشد و مرا بپذیرد انسان وقتی به یاد آن لحظات شیرین و همچنین با آن انسانهایی که در پاکی از ملائکه … هم سبقت گرفتند می افتد و حال و روز فعلی خودمان و دور و برمان را نگاه میکنیم به یاد آن جمله زیبا مولا علی در نهج البلاغه میافتد که می فرمایند مع المجاهد الشهید فی سبیل الله بأعظم أجراً ممن قدر ضعف لکاد العفیف ان یکون ملکاً من الملائکه ۴۷۴

سوال خود را مطرح کنید :